تبليغاتX
دوبانوي دمشق
استفاده از مطالب آزاداست

وقتی به آثار شعرا با موضوعات آیینی به ویژه آثار عاشورایی نگاه میکنیم گنجشک و جبرییل سروده زنده یاد سید حسن حسینی را یکی از آثار برجسته و یکی از بهترین ها میابیم . این مجموعه که سال 1371 توسط نشر افق منتشر شد آسمان تازه ای بود که در مقابل چشمان اهالی شعر آیینی قرار میگرفت . مرحوم حسینی که از ابتدا همصدا شده بود با حلق اسماعیل ، گنجشک وجبرییل نمیتوانست پایان این فریاد باشد اما تا پایان عمر غیر از دو کتاب طلسم سنگ وشقایق نامه که نثر عاشورایی بود و یک مجموعه شعر طنز (نوشداروی طرح ژنریک) و یک گزیده شعرجنگ و دفاع مقدس و مشت در نمای درشت که پژوهشی بود درباره معانی وبیان در ادبیات وسینما ، و نگاهی به خویش که گفتگو با شاعران و نویسندگان معاصر عرب همراه با موسی بیدج چیزی که ادامه دهند راه همصدا با حلق اسماییل و گنجشک و جیرییل باشد به صورت مجموعه شعر آیینی از او ندیدیم. بعد از درگذشت سید، خانواده او آثار چاپ نشده ای را از مرحوم حسینی در اختیار مرحوم قیصر امین پور و آقای عبدالملکیان قرار دادند تا توسط این دو شاعر گزینشی از آثار چاپ نشده سید انجام شود . در میان این آثار آنطور که مرحوم قیصر گزارش داده (دیدیم بعضی از کارها انگار حال و هوا و رنگ وبوی ویژه ای دارند ، در همه آنها به گونه ای سخن از مادر میان بود که گاه چندان نزدیک مینمود که انگار مادر زمینی خود شاعر است ، و گاه چندان دور، با صفاتی آنچنان آسمانی که او را از مادر زمینی به فراسوها و فراسوترها میبرد) این ها در سال 1385 در مجموعه ای با نام از شرابه های روسری مادرم توسط انجمن شاعران ایران و با تصویر سازی و گرافیک بسیار زیبای باسم الرسام منتشر شد . در این مجموعه میبینم که سید در طول سال های پس از گنجشک و جبرییل همچنان همصدا با خلق اسماعیل بوده و این بار دلتنگی های شاعر با مادری اثیری در عین حال زمینی چنانکه خود انسیة الحوراء بوده به صورت شعر درآمده . از شرابه های روسری مادرم با شعر از اعتراف و شگفتی که در تاریخ 4/6/81 سروده شده به پایان میرسد و چیزی از شاعرانگی های گنجشک و جبرییل کم ندارد . سید در این مجموعه مادری را ستایش میکند که در عین عظمت و آسمانی بودنش:

در افق های مبین

روزی مادرم

                به اتفاق خدا خندیدند

و آینه معنی شد

(از میلاد مرآت)

درد انسان را فریاد میکشد دردی که قرن ها همراه انسان بوده و او را هیچگاه تنها نگذاشته است . سید مادری را ستایش میکند که فضیلتش نه تنها به خاطر عابده بودنش ، بلکه به خاطر وفادار بودنش به حق و سکوت نکردنش در برابر ستم و متحمل رنج فراوان شدنش در این راه است .

و یاد مادرم افتادم

که تداوم دردهای دلبندش را

                             به سینه میکوفت

(نفرین نقره ای)

 

دختر عطرهای آسمانی

در کنار رسالتی مردانه

                        میشکفت

(میلاد آسمانی خاک)

 

مادرم

 به سکه ایمان نداشت

وسنگ های بی تعادل

کفه دریای لبش را

                    به هم نمیزد

دیگران 

در قحطی زمین

                   بت میخوردند

و مادرم

برای صنم های بزرگ

-حتی از سر تفنن-

                      تره ای خرد نمیکرد!

(اشارت به آتش)

سید گاهی سعی دارد نشان دهد که این مادر نقش اساسی را در افشاگری و رسوا سازی دست های ظالم داشته و این را به عنوان یک وظیفه انسانی انجام داده . شاعر از شربه های روسری مادرم در صدد است که این رشادت ها را به عنوان الگو مطرح کرده و سکوت کردن در مقابل ظلم را نوعی همدست شدن با ظلم  معرفی کند.

زنی

چون روزنی عتیق

پیش چشمم

           شکفت

و در گوشم

           رازی را گفت

که از افشای آن

چند قرن و چهل سال

میگذشت.

(نفرین نقره ای)

 

در من مپیچ

که هیچم

و از هیچ

         ژنده پوش تر!

آغوشی دارم

تهی از افق های ملموس

و گرده ای

که از زیر بار هیچ خنجر

                           شانه تهی نکرد

(هیچم)

نجوای عاشقانه سید  با مادرش که سرشار از حماسه است را میتوان از آغاز تا پایان این مجموعه به تماشا نشست مجموعه از شرابه های روسری با مادرم با شعر نجوا با جبروتی جادویی اینگونه شروع میشود

شاید باور نکنی

همیشه پشت نگاه تو سنگر گرفته ام

و جبهه ام

جز با جبروت مادرنه ات

                            نجوا نکرده است

 

و این نجوای عاشقانه همچنان ادامه پیدا میکند.

کوچ تلخ دختر گرامی پیامبر اسلام  و حوادثی که برای او اتفاق افتاده در این مجموعه  و در لابلای فریادها  فریادهای بلندتری را به گوش میرساند.

و تاریخ گل

عطر غریبی داشت

وقتی مادرم ایستاده بود

وبا زخم پلک های کبودش

شهید شد!

(شهادت مستقیم)

از مادرم بپرس

گلویم

     شلاق خورده کبودی هاست

(ترس از شادمانی)

 

با زاد راهی از تبسم

کوچ مادرم

نمیتوانست نابهنگام باشد

شغالان

کنار تاکستان چرخ میخوردند

و قبضه شمشیری شکوهمند

به دست های پینه بسته ای

                            بوسه میزد!

(پیشواز)

 

اینها گزارشی کوتاه و قطعا ناقصی بود که فقط به لحاظ محتوا  از مجموعه از شرابه های روسری مادرم صورت گرفت . دینی بود که احساس میکردم باید به این مجموعه بپردازم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1:54  توسط زهير  | 

 

 

1

با همه حسی که داشت

حمایت را

دیگر باید تنها میگذاشت

فداکاری دوباره اش

قبر بی نشان را تدبیر کرد

 

2

شهر پر از صدا شده بود

گوش ها گیج شده بودند

شب را برگزید

تا در سکوت

افشاگری کند

 

3

این را خورشید گفت:

تنها در شب

میتوان پرده برداشت

از شب

 

4

مردمی که خواب بودند

کدام حقیقت را

به خاک میسپردند؟

 

 

 

5

وقتی به خاک سپرده شد

به کدام آسمان رفت؟

که هوا دیگر روشن نمیشود

 

6

در شهر

خواستنی ترین چیزی که

روح شیطانی باد میخواست

هرچه بادا باد بود

 

7

بانو!

باز گریه میکنی

آیا ماه آسمانت هنوز در چاه است؟

 

8

چگونه صلات اشک را قامت بستی

که بعد از هزار سال

به سلامش نمیسرسی؟

 

9

دیوارها مراقبند

مطمئن باش

کسی درد علی را نمی فهمد

 

 

 

10

فداکاری هایت بی نظیر بود

آیا حاضری جای علی باشی؟

 

11

آسمان عادت کرده بود

شب ها

اشک تو را ببیند

امشب تو اشک  آسمان را ببین

 

12

کاش به جای شفق

تقاص آن کبودی را

چهره های پشت نقاب

پس می دادند

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:33  توسط زهير  | 

 

باید یه تو ضیحی راجع به پست های شبهه و پاسخ بدم .

بعضی از دوستان بدون اینکه مطلب رو کامل بخونن کامنت میذارن و نظر میدن

این قسمت تماما شبهاتیه که از سوی وهابیون مطرح شده و در اینجا بطور مستدل و با استفاده از مدارک و کتب مورد قبول اهل تسنن پاسخ داده شده برای خواندن پاسخ ها باید  ادامه مطلب رو کلیک کنید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 4:6  توسط زهير 

 

علماي شيعه در رواياتشان قائل هستند كه پيامبر اكرم  (ص) در حال جنابت وارد مسجد شدند در حاليكه غسل را فراموش كرده بودند. (نقل روايت از ابو هريره مي‌باشد).


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:27  توسط زهير  | 

 

 

مبناي علماي شيعه در اثبات حقانيت خود در طول تاريخ و نيز در عصر حاضر بر استدلالات علمي و استناد به نقل مسائل عقلي است، يا اهانت و ردّ مخالف و عدم مباحثة علمي؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 6:54  توسط زهير  | 

 

انسان

وحشی ترین حیوانات را

نا آرام ترین رودخانه ها را

وحتی انسان

انسان را

به اسارت در آورد

او به چه چیز پایبند بود

و چه چیز را فراموش نکرد

مدام به ساعت نگاه کرد

همین امروز بود که او همه تلاشش را کرد

تا حرکت نکند

اما به گردابی در خود مبتلا شد

و بستری آرام را نجست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 7:55  توسط زهير  | 

 

امسال دو بانو دهمین دهه محرم را برگذار کرد در حالی که تا سه روز مانده به شب اول نمیدانستیم کدام چهار دیواری را باید سیاه کنیم. البته این بلاتکلیفی سنت هر سالمان شده اما طبق معمول سه شب مانده به اول محرم فهمیدیم  فقط سه روز وقت داریم ، از طرفی خوشحال بودیم که بالاخره جا داریم برای برگذاری مراسم و از طرفی نگران که آیا همه چیز تا شب اول آماده میشود یا نه؟

برای سی چهل نفری که هیات را میگردانند بزرگترین دغدغه زندگی همین بود که مکان هیات آماده شود به خاطر همین حتی خواب و خوراک هم در آن چند روز فراموش شده بود به هر تقدیر شب اول رسید و به غیر دو سه مورد کاستی همه چیز آماده بود ، آن دو سه مورد کاستی هم تا شب دوم بر طرف شد. شب های محرم یکی پس از دیگری گذشت و یک محرم به نوکری بچه های دوبانو اضافه شد و من اکنون به این فکر میکنم چرا این روال بعد از هزار و سیصد چهارصد سال تکراری نمیشود مگر در تاریخ حوادث تلخ کم اتفاق افتاده چرا این حادثه فراموش نمیشود  چرا اشکی که بر این حادثه بعد از هزار و چند صد سال ریخته میشود به مراتب بیشتر از اشکی است که در حین حادثه ریخته شده چرا عاطفه انسان نسبت به عاشورا با حوادث دیگر متفاوت است این حادثه مگر چقدر عمیق است که در کنار تمام حوداث تازه دوام آورده و چون خونی تازه بر زمین ریخته شده غمبار و باور نکردنی است چه تفاوتی است در این خون ریخته شده که همگان را به تقاص میخواند گویی تا انسان بودن زنده هست این خون زنده میماند و تا این خون زنده بماند انسانیت زنده هست این خون تنها از حلقومی بریده بر زمین نریخت بلکه این خون هنگامی بر زمین ریخت که سر از تن انسانیت بریدند و انسان را گفتند انسان نباش تا سرت بر تن بماند و انسان گفت انسان میمانم حتی اگر سر بر بدن نداشته باشم چون قوام انسان بودن به سر وچشم و دست نیست و  تفاوت در همین جاست گویی به توهینی خون همه بشریت به جوش آمده و در اعماق قلب آدمی به فریادی تبدیل شده تا کوبیده شود بر سر هر کسی که انسان را انسان نمیخواهد، یک عاشورای دیگر گذشت و من نمیدانم چقدر به کمالات انسانی نزدیکتر شدم  ای کاش عاشورایی زندگی کنیم و عاشورایی بمیریم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 13:46  توسط زهير  | 

 

 

باید فریاد های عاشوراییمان را بلند تر کنیم


فرزندان یزید دست بر دار نیستند


ما هم دست بر نمیداریم


تا بمانیم یا بر دار مان کنند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 10:13  توسط زهير  | 

دیدی که چگونه از عدو حال گرفت

هر کس که شنید از شعف بال گرفت

از هیبت لنگه کفش زیدی گویند

بیچاره جناب بوش اسهال گرفت

 

                               استاد آواره همدانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 16:38  توسط زهير  | 

 

1

 

 

خدا خیر دهد تلوزیون ما را

حداقل غزه را نشان میدهد

هنگامی که داریم

سر سفره شام

از غذا لذت میبریم

 

 

2

 

 

اخبار بعد از ظهر

خبر از یک فاجعه انسانی میدهد

من دارم تلفنی

حال خواهر زاده ام را میپرسم

بهتر شده

ولی انگار

باز هم نگران دارو هستم

 

 

3

 

 

بچه ها!

این روز ها از غزه خبر دارید؟

نیوشا میپرسد:

یعنی چی؟

دوباره مینویسم

از غزه خبر دارید؟

نمیداند غزه چیست

برایش تو ضیح میدهم غزه کجاست

ناصر میگوید:

به غزه چکار داری؟

مینویسم:

مگر ما انسان نیستیم؟

 

 

4

 

 

همه خوابند

ساعت 3 شب است

من دارم از بی خوابی در سرمای کوچه قدم میزنم

چراغ اتاق یکی از خانه های آن طرف خیابان روشن است

هر وقت این موقع شب بیرون آمدم روشن بوده

 با خودم میگویم

چطور میتوان از سرما در امان نبود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14:12  توسط زهير  | 

 

گل  است

خاک غزه

در شب های سیر از تاریکی

از کودکان گرسنه

کوزه گرها

کوزه های سرخ خواهند ساخت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:6  توسط زهير  | 

 

سلام

یه مشت پرت و پلا نوشتم و اسمشو گذاشتم شعر اگه دوست دارید میتونید تو وبلاگ جدیدم بخونید

اینم لینگش (مهدی یزدی)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 7:32  توسط زهير 

 

شرقی ترین شکوه طلایی!

ای گنبدت چو کوه طلایی!

مهر آفرین ! خدای محبت!

مشهور ماجرای محبت!

در لابه لای مردم کوچه

درد آشنای مردم کوچه

توفان آفتابی غربت!

معموره خرابی غربت!

شب بو ! بنفشه! لاله! سپیده!

در نو بهار غنچه دمیده!

ایما! اشاره! غمزه! کرشمه!

آبی آفتابی چشمه!

پایان گر سفید سیاهی!

آغاز تو فرار تباهی

پیچیده ای به شهر هیاهو

سلطان تویی  تو  ضامن آهو

 

____________________83_______________

 

 

در مرتفع ترین قله اش

لطف را

دریا کردی

وقتی نیشابور را دست تکان دادی

خورشید

از لا به لای انگشتانت می پاشید

و تمام آهوان

ضامن دستهایت را پیدا کردند

 

من تو را گم....

نه

این جاده ها بودند

به هم گره کور خوردند

 

 

___________________آذر84______________

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:45  توسط زهير  | 

 ۱

گاهی نبودن ها را

با خیال بودن ها می گذرانم

آنقدر خیال می کنم

که جای هیچ چیز خالی نمی ماند

آنقدر خیال می کنم که خسته می شوم

حالا دیگر

به اینها هم نمی توانم دل خوش کنم

نه

دیگر شعر هم حوصله خیال ندارد

تو را از جنس واقعیت می خواهد

 


۲

 

گفتند

به اعتقاد ما

سیاه وسفید یکسانند

و روزی را وعده دادند

که تمام سیاهان با تمام سفید ها

یکسانند

اما آیا تو

قبل از اینکه تمام برده ها بمیرند

بر می گردی؟

 


 ۳

 

امروز می خواهم

تمام تصویرهای خوب دنیا را

در چشمانت تماشا کنم

آیا این جمعه هم مثل همیشه می گذرد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:35  توسط زهير  | 

 

داد می کشد

فریاد می زند

اما صدایش را کسی نمی شنود

آنقدر سر صدا هست

که صدایش را کسی نشنود

درست به تعداد من ها اینجا صدا هست

و دقیقا هنگامی که

من ها از نفس می افتند

فریادش را می شنوند

در آخرین لحظه ناتوانی

همان لحظه ای که معتقدی

به سخت ترین حادثه زندگی مبتلا شدی

و با تمام کوفته گی ات

به صندلی تاکسی تکیه می دهی

و نگاه گیجت

نه خیابان را می بیند

نه آدمها را

و حتی متوجه نمی شوی

کی به  مقصد رسیدی

درست هنگامی که

من _ تو

هیچ حرفی برای گفتن ندارد

همان لحظه ای که سکوت محضی

درست همان لحظه ای که سکوت محضی

صدایش را می شنوی

می بینی که دارد فریاد می کشد

حقیقت دارد فریاد می کشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:19  توسط زهير  | 

 

همه چیز سر جای خودش است

میز

صندلی

خودکار

در

پنجره

و هیچ چیز سر جای خودش نیست

رئیس

کارمند

مسافرکش

و آن مرد عابر

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 12:48  توسط زهير  | 

 

یقین دارم

تو هستی

و داری بین ما قدم میزنی

اگر چه رفته ای سفر

ولی هستی

این عجیب نیست که تو هستی

در حالی که رفته ای سفر

این عجیب نیست که هر روز

صدای در زدنت می آید

هر روز می آید

با اینکه هنوز در سفری

حتی این هم عجیب نیست

که گاهی صدایت را می شنوم

رد پایت را می بینم

گرمی دستهایت را حس می کنم

حس می کنم هستی

ولی رفته ای

خیلی وقت است که رفته ای

اما داری می بینی

و این هم برای ما

هم برای تو عجیب است

که هیچ چیز سر جای خودش نیست

صدایت می زنند : کی می آیی ببینی

 من که می دانم داری می بینی

می بینی

آن رئیس را

این مردم را

این درد را

آن نا مرد را

این کاغذ

این قلم

این خط خطی ها

این آشفتگی ها

من را

او را

در ایران

در افغانستان

در کوچه

در خیابان

در صف ها

داری می بینی

من را

او را

تمام کاغذهای امضا نشده را

تمام گلوله های شلیک شده را

آری داری می بینی

من را

و او را

پشت چراغهای قرمز

زیر تیغ های سرخ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 9:7  توسط زهير  | 

 

 

یا مبدل السیئات بالحسنات

 

 

برنامه شبهای ماه مبارک هیئت دوبانوی

 

دمشق به این قرار می باشد

 

شبها از ساعت 10 الی 30/11  به

 

 استثنای شبهای قدر که از ساعت 12 تا 

 

2 ساعت مانده به اذان صبح

 

برگزار می شود

 

سخنران : حجت الاسلام والمسلمین

 

استاد رجبی

 

مکان:خیابان چالوس   منطقه 1 اسلام آباد

 

بالاتر ازپارک بسیج – خیابان شهید مطهری 

 

مسجد سید الساجدین علیه السلام 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 6:18  توسط زهير 

یادمه چند وقتی بود تو خیابونا قدم که میزدم یا از اون کوچه ای که سالهای عمرم رو توش سپری
کردم رد میشدم نگاه میکردم به چیزایی که عوض شدن مغازه ها ‌‌‌‌ عرض خیابونا مدل میدونا بعضی
چهار راه ها چند تا راه بهشون اضافه شده بود بعضی کوچه ها خیابون شده بودن حتی کوچه
خودمون دیگه اون دیوار قدیمی و کاهگلی باغ سید رو نداشت درختای توت کم شده بودن خونه های
قدیمی و حیاط دار آپارتمان شده بودن و هزار تا از این حس های تکراری( که همه هم تجربه کردین
و هم خیلی ها نوشتن وخوندین) بهم دست میداد و این ترکیب عوض شد ذهنم رو آزار می داد یه کم
که خیره شدم تو این ترکیب دیدم ای وای چقدر حرف نگفته داریم با این ترکیب بزنیم (عوض شد)
اینطوری شد که این رو نوشتم اتفاقا همین چند روز پیش فکر میکردم باید هر چند سال یک بار این
(عوض شد ) رو ردیف کنم باهاش درد دلامو بنویسم شما هم اگه دارید می بینید یه چیزایی داره
عوض میشه بگید تا یه دل سیر خاطرات خوب گذشته رو سیر کنیم.

 

ایمان عوض شد باور عوض شد

رسم قدیمی دیگر عوض شد

قانون دنیا برگشت آری

بابا شبیه مادر عوض شد

این حرف ها را بگذار کهنه است

آری برادر! خواهر عوض شد

شرم گذشته از کوچه ها رفت

دیوارهامان با در عوض شد

شب توی مسجد این گفتگو بود

آن مرد مومن آخر عوض شد

او با خدا بود آخر چگونه

در پشت میز و دفترعوض شد

با پنبه اینجا سر می بریدند

ای مرد میدان ! خنجر عوض شد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:40  توسط زهير  | 

نمی دانم من آنروز کجا هستم ، نمی دانم آنروز چه وضعی دارم ، نمی دانم آنروز موافقم یا مخالف ،  با توام یا با دیگری ، حقیقت را آیا خواهم یافت ؟ آیا آن روز زنده ام یا در زیر خاکها و یا پیوسته به خاکها ؟ و آیا آن روز هنوز انتظار میکشم یا موجودی میشوم چون سنگ ، چون دیوار ، چون بسیاری از همین موجودات بی انتظار ؟

آنروز را نمی دانم اما امروز اینجا در این عالم در این شهر در کنار این مردم در کنار مادرم و پدرم و خواهران وبرادرانم و همسرم و دوستانم با انتظار آمدن تو و روزگار تو که شاید همین نزدیکی ها باشد با تمام سلول هایم با تو وبا انتظار تو و با نگاه تو موافقم ، موافق موافق آنقدر موافق که هیچ رایی غیر رای تو ندارم و تو را تنها تو را ملاک میدانم ملاک همه خوبیها  ملاک تمام دوست داشتنی ها ملاک تمام حقیقت ها و انسایت ها و کمال ها و زلالی ها و سعادت ها و پیروزی ها  آری تو را امروز اینجا با تمام وجود میخواهم با تک تک سلول هایم وبا تمام نفس هایم کاش زودتر می آمدی که من به خود هیچ اعتمادی ندارم                   ای کاش میدانستم آن روز کجا هستم چه وضعی دارم

 و حقیقت را آیا خواهم یافت ؟

 

راستش خیلی وقته چیزی نمی نویسم چیزایی هم  که قبلا نوشتم چنگی به دل نمیزنه اینم یکی ازون قدیمیاس  به بهانه نیمه شعبان پستش میکنم شاید مقبول بیفته

میلاد  انتظار عدالت رو به همه تبریک میگم

 

 

پاکتر، پاکتر از پاک  پس از آمدنت

زندگی میکند این خاک پس از آمدنت

آسمانی که دلش نیست ببارد به زمین

میکند یک شبه کولاک پس از آمدنت

دیگر اینقدر بر این دغدغه آینه ها

غافلانه نخورد خاک پس از آمدنت

تا که فریاد شود پشت سر حنجر تو

عالمی سینه کند چاک پس از آمدنت

چه کسی پشت نگاه تو نشسته که مرا

میبرد در دل افلاک پس از آمدنت

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 16:51  توسط زهير  | 

 

 اینو خیلی وقت پیش نوشتم دقیقا نمیدونم چرا واز چی ناراحت بودم به هر حال اینه دیگه شاید شما هم همین نظر رو داشته باشید که بعضی ها  فکر میکنن با قصه هاشون میتون آدمو خواب کنن بالاخره این بعضی ها اینجورین من اگه قصه گوش بدم یه قصه ای گوش میدم که خوابموبپرونه چون همینجوریش کم نمیخوابم الان یه قصه خوندم که خوابمو پرونده به ساعت پست مطلب نگا کنید متوجه میشید .

 قصه هم داستانی داره برا خودش

 

 

قصه گفتند و خوابمان کردند

ماهرانه جوابمان کردند

این چمن های زیر پا گفتند

که لگد ها خرابمان کردند

با نوایی که بلبلان دانند

هم نوای ربابمان کردند

پوچ و دور از حقیقتی نمناک

تشنه  لب در سرابمان کردند

تا چه خیزد از آتش سردی

با نگاهی کبابمان کردند

تلخی روزگارمان دادند

تا که اخر شراب مان کردند

 

                                        1382

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 2:21  توسط زهير  | 

 

 

زنجیراگر دلیل بریدن شود بد است

نه آنکه اتصال مسافر به مقصد است

این جا نپختگی است نرفتن میان بند

ای خوش اسارتی که اسیرش زبانزد است

باید هنوز یار نگفته  قبول کرد

باید نرفت اگر که صلاحش بماند است

نوشیدن از شهادت این جام خاص هم

گر قیمتش خرابی میخانه شد رد است

او می دهد پیاله ولی این که تاکجا

نوبت کفاف می دهد آمد نیامد است

#

این دور رفت و نوبت نوشیدنت گذشت

سهم تو آبیاری باغ محمد است

                                     

                                      عباس چشامی

 

 

 

 

میلاد امام سجاد

علیه السلام

بر رهروانش

مبارک باد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:8  توسط زهير  | 

 

 

اعتقاد به امامت بعد از پيامبر اسلام (ص) و اعتقاد به الهي بودن اين منصب، با اعتقاد به ختم نبوت در تضاد مي‌باشد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 23:55  توسط زهير  | 

 

 

راز رشید

 

 

به گونه ماه

نامت زبانزد آسمانها بود

و پیمان برادریت

با جبل نور

چون آیه های جهاد

                   محکم

تو آن راز رشیدی

که روزی فرات

              بر لب آورد

و ساعتی بعد

              در باران متواتر فولاد

بریده بریده

              افشا شدی

و باد

تو را با مشام خیمه گاه

              در میان نهاد

وانتظار در بهت کودکانه حرم

                          طولانی شد

تو آن راز رشیدی

که روزی فرات

             بر لب آورد

و کنار درک تو

کوه از کمر شکست

 

 

 

                              سید حسن حسینی

                              گنجشک و جبرئیل

 

 

 

    

     میلاد حضرت عباس

         علیه السلام

           خجسته باد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 23:41  توسط زهير  | 

 

 

 

 

با موجهای پر طرب چون آب می گویم حسین

تا ساحل چشم شما بی تاب می گویم حسین

چشمی نمالیدم شود فتح نگاهی تا یقین

عمری است با نا باوری در خواب می گویم حسین

در این سرا در آن سرا یک شاه باشد مقتدا

پرسی چه کس باشد مرا ارباب ؟ می گویم حسین

جای تو در این سینه و در می زنم این خانه را

آویزه بر دربت چنان قلاب می گویم حسین

با نام عیسی پرورت آب بقا می پرورم

صد خضر جوشد تا براین مرداب می گویم حسین

وقتی عطش می بارد از گوشه کنار خیمه ات

هم صحبت محزون این سرداب می گویم حسین

 

 

میلاد امام حسین علیه اسلام

 

  بر آزادگان جهان مبارک باد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:15  توسط زهير  | 

 

آیا شيعه منكر ختم نبوت است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:52  توسط زهير  | 

 

پيامبر وصيّت در مورد خلافت بعد از خودشان نكرده است وشيعه هيچ دليلي بر آن ندارد. آيا پيامبر(صلي الله عليه و آله) شخص خاصي را براي اين امر تعيين كرده‌اند، به چه دليل؟ و در صورت انتخاب، اين شخص چه كسي بوده است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 18:44  توسط زهير  | 

 

 

معراج پيامبر اسلام در ليلة الاسراء، معراج روحانى بود نه جسمانى، و جسمانى بودن معراج پيامبر اسلام علاوه بر اينكه دليلى بر آن نداريم، محال عقلى نيز مى باشد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10:48  توسط زهير  | 

 

السلام علیک یا رسول الله

 

 

 

 

 

 

 

 

گلوی بادیه هر لحظه تشنه تر می گشت

چو تاولی ز عطش از سراب بر می گشت

هبل نشسته به تاراج بی نوایی ها

منات لات و عزی خسته از خدایی ها

به روح بادیه هر ناخدا خدایی داشت

خدای بادیه از ناخدا گدایی داشت

تو خواب بودی و خورشید جمعه داد نوید

که با طلیعه خورشید زاده شد خورشید

رسید و پشت ابوجهلِِ ِ دشت جهل شکست

بنای بتکده با یک اشاره سهل شکست

فقط نه هر چه بتی بود بر زمین افتاد

که بر جبین مدائن هزار چین افتاد

نشست بر لب دریای ساوه تاول آب

که دیده است که دریا بدل شود به سراب

مجوسیان همه بعد از هزار سال آتش

به ماتمی که چه شد مثل پارسال آتش؟

بیا به کومه وادی القری طواف کنیم

به یاد او سفر از قاف تا به قاف کنیم

کسی ز گستره آسمان به زیر آمد

رسول سبز تعهد چقدر دیر آمد

کسی که غار حرا خلوت حضورش بود

هزار زخم زبان بر دل صبورش بود

پیمبری که به درگاه حق مقیم شود

به یک اشاره دستش قمر دو نیم شود

نبی زهیبت جبریل سوخت در تب عشق

نوا رسید بخوان ای رسول مکتب عشق

بخوان به نام خدا ای پیام آور صبح!

بخوان همیشه بخوان ای رسول دفتر صبح!

نبی مخاطب یا ایها المدثر گشت

رسول بادیه مامور قم فانذر گشت

بسیط بادیه را رزمگاه ایمان کرد

تمام هستی خود را فدای قرآن کرد

به کوه گفتم از او استوار تر ؟ گفت او

به موج گفتم از او بی قرار تر؟ گفت او

به ابر گفتم از او چشم مهربان تر کیست؟

ز شرم صاعقه زد هر کجا رسید گریست

#

تو ای حماسه راهی که اولش کوچ است

زمان بدون حضورت تصوری پوچ است

بیا که بادیه لم داده بر تمامت جهل

مگر به عزم تو افتد به خاک قامت جهل

صدای سبز تو جاری است در میان حرا

بخوان همیشه بخوان ای ترانه خوان حرا

به کوهسار دلت آبشار تنهایی است

حکایتی به بلندای شام یلدایی است

عصای معجزه صد کلیم در دستت

کمند محکم عزمی عظیم در دستت

به یمن بعثت تو سقف آسمان وا شد

حضور فوج ملائک ز غار پیدا شد

تو سر رسیدی و از عدل پشت ظلم شکست

به دستهای تو مشت درشت ظلم شکست

ز حجم بسته کجا بی تو آب می جوشید؟

فقط سراب ز پشت سراب می جوشید

به بال معجزه معراج نور عادت توست

کنار کوثر وحی خدا عبادت توست

مگر زمشرق اشراق می رسد سخنت؟

که شط شوکت توحید خفته در دهنت

زمین که کشته ترین بغض بوسه های تو بود

چو فرشی از عطش بوسه زیر پای تو بود

خدا به دست تو داد ای سخاوت آگاه

لوای اشهد ان لا اله الا الله

کنون که نبض زمان در مسیر هستی توست

بگیر دست دلم را اسیر هستی تو ست

                                                   غلام رضا شکوهی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 14:30  توسط زهير  | 

 

كفالت پيامبر (ص) بر عهدة زبير بن عبدالمطلب بوده است نه ابوطالب. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 7:42  توسط زهير  | 

 
دایرکتوری تبادل لینک ایران