تبليغاتX
دوبانوي دمشق


دوبانوي دمشق

استفاده از مطالب بلامانع است

 

چند آسمان ورای تمنای ابرها

فریاد می زنند که : مولای ابرها!

بی تو قرار نیست ببارند غیر خون

- این سرنوشت حتمی فردای ابرها -

باران که چون نرفتن تو غیر ممکن است

لختی بمان به روی حرم جای ابرها

اطفال صف کشیده که بر شانه ات روند

چون دیدنیست دشت زبالای ابرها

از شرم آب شد تنت تا بخار شد

از جسم توست تک تک اجزای ابرها

اینگونه شد که راز فراوانی غمت

پیوند می خورد به معمای ابرها

یک ماه گم شده ، به تمناي آب نيست

منظور خواهرت ز تماشاي ابرها

در امتداد آبي سير نگاه تو

پا مي گذاشت قافله جا پاي ابرها

برخيز چون به علقمه مه گرفته ات

خيره شده خداي تو از لاي ابرها

 

 

***

 

"در داغ تو كوه از كمر مي شكند"

ديگر نه عجب اگر كه سر مي شكند

تو از دل من چه انتظاري داري

وقتي كه نماز در سفر مي شكند

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:0 توسط زهير| |

 

 شعری از نزار قبانی

الحب لا يقف علي الضوء الاحمر

1االحب لا يقف على الضوء الأحمر
لا تفكر أبداً.. فالضوء أحمر..
 
لا تكلم أحداً .. فالضوء أحمر
 
لا تًجادل في نصوص الفقه..
 
أو في النحو..
 
أو في الصرف..
 
أو في الشعر..
 
أو في النثر..
 
إن العقل ملعونٌ ، ومكروهٌ ، ومنكر...

 

عشق پشت چراغ قرمز نمي ماند !

 

1

انديشيدن ممنوع... چراغ قرمز است...

سخن گفتن ممنوع ...چراغ قرمز است...

بحث پيرامون علم و

نحو و صرف و

و شعر و نثر ممنوع

انديشه منفور است و زشت وناپسند


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:6 توسط زهير| |

به عزت شرف لااله الاالله...

 

نعشی را در خاک کردند

 

 تا بو نگیرد

 

 

به عزت شرف لااله الاالله...

 

کوهی را به خاک سپردند

 

 تا راه ها گم نشوند

 

 

به عزت شرف لااله الاالله...

 

استخوان کاشتند

 

از این خاک چه خواهد رویید ؟

 

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:1 توسط زهير| |

 

و باز مثل هميشه ، نه ، بد تر آوردم

دوباره روي سياهم بر اين در آوردم

نگو كه منتظر من نبوده اي – از چيست

كه من سر از غزلي اينچنين در آوردم ؟

اجازه داده اي اما زبان نمي چرخد

بگويم اينكه خطاي مكرر آوردم

چگونه عذر بخواهد دلم ؟ نمي داند

چگونه عذر بخواهم ؟ چه بر سر آوردم ؟

براي اين همه حاجت كه منتظر هستند

كه  باز هم تو بگويي بيا بر آوردم

بساز با من و من را بساز تا ديگر

بسوزد آنچه كه غير از تو در سر آوردم

تمام شهر پرنده شدند اما من

براي بال زدن مرغ بي پر آوردم

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 5:9 توسط زهير| |

وقتی به آثار شعرا با موضوعات آیینی به ویژه آثار عاشورایی نگاه میکنیم گنجشک و جبرییل سروده زنده یاد سید حسن حسینی را یکی از آثار برجسته و یکی از بهترین ها میابیم . این مجموعه که سال 1371 توسط نشر افق منتشر شد آسمان تازه ای بود که در مقابل چشمان اهالی شعر آیینی قرار میگرفت . مرحوم حسینی که از ابتدا همصدا شده بود با حلق اسماعیل ، گنجشک وجبرییل نمیتوانست پایان این فریاد باشد اما تا پایان عمر غیر از دو کتاب طلسم سنگ وشقایق نامه که نثر عاشورایی بود و یک مجموعه شعر طنز (نوشداروی طرح ژنریک) و یک گزیده شعرجنگ و دفاع مقدس و مشت در نمای درشت که پژوهشی بود درباره معانی وبیان در ادبیات وسینما ، و نگاهی به خویش که گفتگو با شاعران و نویسندگان معاصر عرب همراه با موسی بیدج چیزی که ادامه دهند راه همصدا با حلق اسماییل و گنجشک و جیرییل باشد به صورت مجموعه شعر آیینی از او ندیدیم. بعد از درگذشت سید، خانواده او آثار چاپ نشده ای را از مرحوم حسینی در اختیار مرحوم قیصر امین پور و آقای عبدالملکیان قرار دادند تا توسط این دو شاعر گزینشی از آثار چاپ نشده سید انجام شود . در میان این آثار آنطور که مرحوم قیصر گزارش داده (دیدیم بعضی از کارها انگار حال و هوا و رنگ وبوی ویژه ای دارند ، در همه آنها به گونه ای سخن از مادر میان بود که گاه چندان نزدیک مینمود که انگار مادر زمینی خود شاعر است ، و گاه چندان دور، با صفاتی آنچنان آسمانی که او را از مادر زمینی به فراسوها و فراسوترها میبرد) این ها در سال 1385 در مجموعه ای با نام از شرابه های روسری مادرم توسط انجمن شاعران ایران و با تصویر سازی و گرافیک بسیار زیبای باسم الرسام منتشر شد . در این مجموعه میبینم که سید در طول سال های پس از گنجشک و جبرییل همچنان همصدا با خلق اسماعیل بوده و این بار دلتنگی های شاعر با مادری اثیری در عین حال زمینی چنانکه خود انسیة الحوراء بوده به صورت شعر درآمده . از شرابه های روسری مادرم با شعر از اعتراف و شگفتی که در تاریخ 4/6/81 سروده شده به پایان میرسد و چیزی از شاعرانگی های گنجشک و جبرییل کم ندارد . سید در این مجموعه مادری را ستایش میکند که در عین عظمت و آسمانی بودنش:

در افق های مبین

روزی مادرم

                به اتفاق خدا خندیدند

و آینه معنی شد

(از میلاد مرآت)

درد انسان را فریاد میکشد دردی که قرن ها همراه انسان بوده و او را هیچگاه تنها نگذاشته است . سید مادری را ستایش میکند که فضیلتش نه تنها به خاطر عابده بودنش ، بلکه به خاطر وفادار بودنش به حق و سکوت نکردنش در برابر ستم و متحمل رنج فراوان شدنش در این راه است .

و یاد مادرم افتادم

که تداوم دردهای دلبندش را

                             به سینه میکوفت

(نفرین نقره ای)

 

دختر عطرهای آسمانی

در کنار رسالتی مردانه

                        میشکفت

(میلاد آسمانی خاک)

 

مادرم

 به سکه ایمان نداشت

وسنگ های بی تعادل

کفه دریای لبش را

                    به هم نمیزد

دیگران 

در قحطی زمین

                   بت میخوردند

و مادرم

برای صنم های بزرگ

-حتی از سر تفنن-

                      تره ای خرد نمیکرد!

(اشارت به آتش)

سید گاهی سعی دارد نشان دهد که این مادر نقش اساسی را در افشاگری و رسوا سازی دست های ظالم داشته و این را به عنوان یک وظیفه انسانی انجام داده . شاعر از شربه های روسری مادرم در صدد است که این رشادت ها را به عنوان الگو مطرح کرده و سکوت کردن در مقابل ظلم را نوعی همدست شدن با ظلم  معرفی کند.

زنی

چون روزنی عتیق

پیش چشمم

           شکفت

و در گوشم

           رازی را گفت

که از افشای آن

چند قرن و چهل سال

میگذشت.

(نفرین نقره ای)

 

در من مپیچ

که هیچم

و از هیچ

         ژنده پوش تر!

آغوشی دارم

تهی از افق های ملموس

و گرده ای

که از زیر بار هیچ خنجر

                           شانه تهی نکرد

(هیچم)

نجوای عاشقانه سید  با مادرش که سرشار از حماسه است را میتوان از آغاز تا پایان این مجموعه به تماشا نشست مجموعه از شرابه های روسری با مادرم با شعر نجوا با جبروتی جادویی اینگونه شروع میشود

شاید باور نکنی

همیشه پشت نگاه تو سنگر گرفته ام

و جبهه ام

جز با جبروت مادرنه ات

                            نجوا نکرده است

 

و این نجوای عاشقانه همچنان ادامه پیدا میکند.

کوچ تلخ دختر گرامی پیامبر اسلام  و حوادثی که برای او اتفاق افتاده در این مجموعه  و در لابلای فریادها  فریادهای بلندتری را به گوش میرساند.

و تاریخ گل

عطر غریبی داشت

وقتی مادرم ایستاده بود

وبا زخم پلک های کبودش

شهید شد!

(شهادت مستقیم)

از مادرم بپرس

گلویم

     شلاق خورده کبودی هاست

(ترس از شادمانی)

 

با زاد راهی از تبسم

کوچ مادرم

نمیتوانست نابهنگام باشد

شغالان

کنار تاکستان چرخ میخوردند

و قبضه شمشیری شکوهمند

به دست های پینه بسته ای

                            بوسه میزد!

(پیشواز)

 

اینها گزارشی کوتاه و قطعا ناقصی بود که فقط به لحاظ محتوا  از مجموعه از شرابه های روسری مادرم صورت گرفت . دینی بود که احساس میکردم باید به این مجموعه بپردازم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1:54 توسط زهير| |

 

 

1

با همه حسی که داشت

حمایت را

دیگر باید تنها میگذاشت

فداکاری دوباره اش

قبر بی نشان را تدبیر کرد

 

2

شهر پر از صدا شده بود

گوش ها گیج شده بودند

شب را برگزید

تا در سکوت

افشاگری کند

 

3

این را خورشید گفت:

تنها در شب

میتوان پرده برداشت

از شب

 

4

مردمی که خواب بودند

کدام حقیقت را

به خاک میسپردند؟

 

 

 

5

وقتی به خاک سپرده شد

به کدام آسمان رفت؟

که هوا دیگر روشن نمیشود

 

6

در شهر

خواستنی ترین چیزی که

روح شیطانی باد میخواست

هرچه بادا باد بود

 

7

بانو!

باز گریه میکنی

آیا ماه آسمانت هنوز در چاه است؟

 

8

چگونه صلات اشک را قامت بستی

که بعد از هزار سال

به سلامش نمیسرسی؟

 

9

دیوارها مراقبند

مطمئن باش

کسی درد علی را نمی فهمد

 

 

 

10

فداکاری هایت بی نظیر بود

آیا حاضری جای علی باشی؟

 

11

آسمان عادت کرده بود

شب ها

اشک تو را ببیند

امشب تو اشک  آسمان را ببین

 

12

کاش به جای شفق

تقاص آن کبودی را

چهره های پشت نقاب

پس می دادند

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:33 توسط زهير| |

 

انسان

وحشی ترین حیوانات را

نا آرام ترین رودخانه ها را

وحتی انسان

انسان را

به اسارت در آورد

او به چه چیز پایبند بود

و چه چیز را فراموش نکرد

مدام به ساعت نگاه کرد

همین امروز بود که او همه تلاشش را کرد

تا حرکت نکند

اما به گردابی در خود مبتلا شد

و بستری آرام را نجست

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 7:55 توسط زهير| |

 

 

باید فریاد های عاشوراییمان را بلند تر کنیم


فرزندان یزید دست بر دار نیستند


ما هم دست بر نمیداریم


تا بمانیم یا بر دار مان کنند

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 10:13 توسط زهير| |

دیدی که چگونه از عدو حال گرفت

هر کس که شنید از شعف بال گرفت

از هیبت لنگه کفش زیدی گویند

بیچاره جناب بوش اسهال گرفت

 

                               استاد آواره همدانی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 16:38 توسط زهير| |

 

1

 

 

خدا خیر دهد تلوزیون ما را

حداقل غزه را نشان میدهد

هنگامی که داریم

سر سفره شام

از غذا لذت میبریم

 

 

2

 

 

اخبار بعد از ظهر

خبر از یک فاجعه انسانی میدهد

من دارم تلفنی

حال خواهر زاده ام را میپرسم

بهتر شده

ولی انگار

باز هم نگران دارو هستم

 

 

3

 

 

بچه ها!

این روز ها از غزه خبر دارید؟

نیوشا میپرسد:

یعنی چی؟

دوباره مینویسم

از غزه خبر دارید؟

نمیداند غزه چیست

برایش تو ضیح میدهم غزه کجاست

ناصر میگوید:

به غزه چکار داری؟

مینویسم:

مگر ما انسان نیستیم؟

 

 

4

 

 

همه خوابند

ساعت 3 شب است

من دارم از بی خوابی در سرمای کوچه قدم میزنم

چراغ اتاق یکی از خانه های آن طرف خیابان روشن است

هر وقت این موقع شب بیرون آمدم روشن بوده

 با خودم میگویم

چطور میتوان از سرما در امان نبود؟

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14:12 توسط زهير| |

 

گل  است

خاک غزه

در شب های سیر از تاریکی

از کودکان گرسنه

کوزه گرها

کوزه های سرخ خواهند ساخت

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:6 توسط زهير| |

 

شرقی ترین شکوه طلایی!

ای گنبدت چو کوه طلایی!

مهر آفرین ! خدای محبت!

مشهور ماجرای محبت!

در لابه لای مردم کوچه

درد آشنای مردم کوچه

توفان آفتابی غربت!

معموره خرابی غربت!

شب بو ! بنفشه! لاله! سپیده!

در نو بهار غنچه دمیده!

ایما! اشاره! غمزه! کرشمه!

آبی آفتابی چشمه!

پایان گر سفید سیاهی!

آغاز تو فرار تباهی

پیچیده ای به شهر هیاهو

سلطان تویی  تو  ضامن آهو

 

____________________83_______________

 

 

در مرتفع ترین قله اش

لطف را

دریا کردی

وقتی نیشابور را دست تکان دادی

خورشید

از لا به لای انگشتانت می پاشید

و تمام آهوان

ضامن دستهایت را پیدا کردند

 

من تو را گم....

نه

این جاده ها بودند

به هم گره کور خوردند

 

 

___________________آذر84______________

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:45 توسط زهير| |

 ۱

گاهی نبودن ها را

با خیال بودن ها می گذرانم

آنقدر خیال می کنم

که جای هیچ چیز خالی نمی ماند

آنقدر خیال می کنم که خسته می شوم

حالا دیگر

به اینها هم نمی توانم دل خوش کنم

نه

دیگر شعر هم حوصله خیال ندارد

تو را از جنس واقعیت می خواهد

 


۲

 

گفتند

به اعتقاد ما

سیاه وسفید یکسانند

و روزی را وعده دادند

که تمام سیاهان با تمام سفید ها

یکسانند

اما آیا تو

قبل از اینکه تمام برده ها بمیرند

بر می گردی؟

 


 ۳

 

امروز می خواهم

تمام تصویرهای خوب دنیا را

در چشمانت تماشا کنم

آیا این جمعه هم مثل همیشه می گذرد؟

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:35 توسط زهير| |

 

داد می کشد

فریاد می زند

اما صدایش را کسی نمی شنود

آنقدر سر صدا هست

که صدایش را کسی نشنود

درست به تعداد من ها اینجا صدا هست

و دقیقا هنگامی که

من ها از نفس می افتند

فریادش را می شنوند

در آخرین لحظه ناتوانی

همان لحظه ای که معتقدی

به سخت ترین حادثه زندگی مبتلا شدی

و با تمام کوفته گی ات

به صندلی تاکسی تکیه می دهی

و نگاه گیجت

نه خیابان را می بیند

نه آدمها را

و حتی متوجه نمی شوی

کی به  مقصد رسیدی

درست هنگامی که

من _ تو

هیچ حرفی برای گفتن ندارد

همان لحظه ای که سکوت محضی

درست همان لحظه ای که سکوت محضی

صدایش را می شنوی

می بینی که دارد فریاد می کشد

حقیقت دارد فریاد می کشد

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:19 توسط زهير| |

 

همه چیز سر جای خودش است

میز

صندلی

خودکار

در

پنجره

و هیچ چیز سر جای خودش نیست

رئیس

کارمند

مسافرکش

و آن مرد عابر

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 12:48 توسط زهير| |

 

یقین دارم

تو هستی

و داری بین ما قدم میزنی

اگر چه رفته ای سفر

ولی هستی

این عجیب نیست که تو هستی

در حالی که رفته ای سفر

این عجیب نیست که هر روز

صدای در زدنت می آید

هر روز می آید

با اینکه هنوز در سفری

حتی این هم عجیب نیست

که گاهی صدایت را می شنوم

رد پایت را می بینم

گرمی دستهایت را حس می کنم

حس می کنم هستی

ولی رفته ای

خیلی وقت است که رفته ای

اما داری می بینی

و این هم برای ما

هم برای تو عجیب است

که هیچ چیز سر جای خودش نیست

صدایت می زنند : کی می آیی ببینی

 من که می دانم داری می بینی

می بینی

آن رئیس را

این مردم را

این درد را

آن نا مرد را

این کاغذ

این قلم

این خط خطی ها

این آشفتگی ها

من را

او را

در ایران

در افغانستان

در کوچه

در خیابان

در صف ها

داری می بینی

من را

او را

تمام کاغذهای امضا نشده را

تمام گلوله های شلیک شده را

آری داری می بینی

من را

و او را

پشت چراغهای قرمز

زیر تیغ های سرخ

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 9:7 توسط زهير| |

یادمه چند وقتی بود تو خیابونا قدم که میزدم یا از اون کوچه ای که سالهای عمرم رو توش سپری
کردم رد میشدم نگاه میکردم به چیزایی که عوض شدن مغازه ها ‌‌‌‌ عرض خیابونا مدل میدونا بعضی
چهار راه ها چند تا راه بهشون اضافه شده بود بعضی کوچه ها خیابون شده بودن حتی کوچه
خودمون دیگه اون دیوار قدیمی و کاهگلی باغ سید رو نداشت درختای توت کم شده بودن خونه های
قدیمی و حیاط دار آپارتمان شده بودن و هزار تا از این حس های تکراری( که همه هم تجربه کردین
و هم خیلی ها نوشتن وخوندین) بهم دست میداد و این ترکیب عوض شد ذهنم رو آزار می داد یه کم
که خیره شدم تو این ترکیب دیدم ای وای چقدر حرف نگفته داریم با این ترکیب بزنیم (عوض شد)
اینطوری شد که این رو نوشتم اتفاقا همین چند روز پیش فکر میکردم باید هر چند سال یک بار این
(عوض شد ) رو ردیف کنم باهاش درد دلامو بنویسم شما هم اگه دارید می بینید یه چیزایی داره
عوض میشه بگید تا یه دل سیر خاطرات خوب گذشته رو سیر کنیم.

 

ایمان عوض شد باور عوض شد

رسم قدیمی دیگر عوض شد

قانون دنیا برگشت آری

بابا شبیه مادر عوض شد

این حرف ها را بگذار کهنه است

آری برادر! خواهر عوض شد

شرم گذشته از کوچه ها رفت

دیوارهامان با در عوض شد

شب توی مسجد این گفتگو بود

آن مرد مومن آخر عوض شد

او با خدا بود آخر چگونه

در پشت میز و دفترعوض شد

با پنبه اینجا سر می بریدند

ای مرد میدان ! خنجر عوض شد

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:40 توسط زهير| |

نمی دانم من آنروز کجا هستم ، نمی دانم آنروز چه وضعی دارم ، نمی دانم آنروز موافقم یا مخالف ،  با توام یا با دیگری ، حقیقت را آیا خواهم یافت ؟ آیا آن روز زنده ام یا در زیر خاکها و یا پیوسته به خاکها ؟ و آیا آن روز هنوز انتظار میکشم یا موجودی میشوم چون سنگ ، چون دیوار ، چون بسیاری از همین موجودات بی انتظار ؟

آنروز را نمی دانم اما امروز اینجا در این عالم در این شهر در کنار این مردم در کنار مادرم و پدرم و خواهران وبرادرانم و همسرم و دوستانم با انتظار آمدن تو و روزگار تو که شاید همین نزدیکی ها باشد با تمام سلول هایم با تو وبا انتظار تو و با نگاه تو موافقم ، موافق موافق آنقدر موافق که هیچ رایی غیر رای تو ندارم و تو را تنها تو را ملاک میدانم ملاک همه خوبیها  ملاک تمام دوست داشتنی ها ملاک تمام حقیقت ها و انسایت ها و کمال ها و زلالی ها و سعادت ها و پیروزی ها  آری تو را امروز اینجا با تمام وجود میخواهم با تک تک سلول هایم وبا تمام نفس هایم کاش زودتر می آمدی که من به خود هیچ اعتمادی ندارم                   ای کاش میدانستم آن روز کجا هستم چه وضعی دارم

 و حقیقت را آیا خواهم یافت ؟

 

راستش خیلی وقته چیزی نمی نویسم چیزایی هم  که قبلا نوشتم چنگی به دل نمیزنه اینم یکی ازون قدیمیاس  به بهانه نیمه شعبان پستش میکنم شاید مقبول بیفته

میلاد  انتظار عدالت رو به همه تبریک میگم

 

 

پاکتر، پاکتر از پاک  پس از آمدنت

زندگی میکند این خاک پس از آمدنت

آسمانی که دلش نیست ببارد به زمین

میکند یک شبه کولاک پس از آمدنت

دیگر اینقدر بر این دغدغه آینه ها

غافلانه نخورد خاک پس از آمدنت

تا که فریاد شود پشت سر حنجر تو

عالمی سینه کند چاک پس از آمدنت

چه کسی پشت نگاه تو نشسته که مرا

میبرد در دل افلاک پس از آمدنت

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 16:51 توسط زهير| |

 

 اینو خیلی وقت پیش نوشتم دقیقا نمیدونم چرا واز چی ناراحت بودم به هر حال اینه دیگه شاید شما هم همین نظر رو داشته باشید که بعضی ها  فکر میکنن با قصه هاشون میتون آدمو خواب کنن بالاخره این بعضی ها اینجورین من اگه قصه گوش بدم یه قصه ای گوش میدم که خوابموبپرونه چون همینجوریش کم نمیخوابم الان یه قصه خوندم که خوابمو پرونده به ساعت پست مطلب نگا کنید متوجه میشید .

 قصه هم داستانی داره برا خودش

 

 

قصه گفتند و خوابمان کردند

ماهرانه جوابمان کردند

این چمن های زیر پا گفتند

که لگد ها خرابمان کردند

با نوایی که بلبلان دانند

هم نوای ربابمان کردند

پوچ و دور از حقیقتی نمناک

تشنه  لب در سرابمان کردند

تا چه خیزد از آتش سردی

با نگاهی کبابمان کردند

تلخی روزگارمان دادند

تا که اخر شراب مان کردند

 

                                        1382

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 2:21 توسط زهير| |

 

 

زنجیراگر دلیل بریدن شود بد است

نه آنکه اتصال مسافر به مقصد است

این جا نپختگی است نرفتن میان بند

ای خوش اسارتی که اسیرش زبانزد است

باید هنوز یار نگفته  قبول کرد

باید نرفت اگر که صلاحش بماند است

نوشیدن از شهادت این جام خاص هم

گر قیمتش خرابی میخانه شد رد است

او می دهد پیاله ولی این که تاکجا

نوبت کفاف می دهد آمد نیامد است

#

این دور رفت و نوبت نوشیدنت گذشت

سهم تو آبیاری باغ محمد است

                                     

                                      عباس چشامی

 

 

 

 

میلاد امام سجاد

علیه السلام

بر رهروانش

مبارک باد

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:8 توسط زهير| |

 

 

راز رشید

 

 

به گونه ماه

نامت زبانزد آسمانها بود

و پیمان برادریت

با جبل نور

چون آیه های جهاد

                   محکم

تو آن راز رشیدی

که روزی فرات

              بر لب آورد

و ساعتی بعد

              در باران متواتر فولاد

بریده بریده

              افشا شدی

و باد

تو را با مشام خیمه گاه

              در میان نهاد

وانتظار در بهت کودکانه حرم

                          طولانی شد

تو آن راز رشیدی

که روزی فرات

             بر لب آورد

و کنار درک تو

کوه از کمر شکست

 

 

 

                              سید حسن حسینی

                              گنجشک و جبرئیل

 

 

 

    

     میلاد حضرت عباس

         علیه السلام

           خجسته باد

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 23:41 توسط زهير| |

 

 

 

 

با موجهای پر طرب چون آب می گویم حسین

تا ساحل چشم شما بی تاب می گویم حسین

چشمی نمالیدم شود فتح نگاهی تا یقین

عمری است با نا باوری در خواب می گویم حسین

در این سرا در آن سرا یک شاه باشد مقتدا

پرسی چه کس باشد مرا ارباب ؟ می گویم حسین

جای تو در این سینه و در می زنم این خانه را

آویزه بر دربت چنان قلاب می گویم حسین

با نام عیسی پرورت آب بقا می پرورم

صد خضر جوشد تا براین مرداب می گویم حسین

وقتی عطش می بارد از گوشه کنار خیمه ات

هم صحبت محزون این سرداب می گویم حسین

 

 

میلاد امام حسین علیه اسلام

 

  بر آزادگان جهان مبارک باد

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:15 توسط زهير| |

 

السلام علیک یا رسول الله

 

 

 

 

 

 

 

 

گلوی بادیه هر لحظه تشنه تر می گشت

چو تاولی ز عطش از سراب بر می گشت

هبل نشسته به تاراج بی نوایی ها

منات لات و عزی خسته از خدایی ها

به روح بادیه هر ناخدا خدایی داشت

خدای بادیه از ناخدا گدایی داشت

تو خواب بودی و خورشید جمعه داد نوید

که با طلیعه خورشید زاده شد خورشید

رسید و پشت ابوجهلِِ ِ دشت جهل شکست

بنای بتکده با یک اشاره سهل شکست

فقط نه هر چه بتی بود بر زمین افتاد

که بر جبین مدائن هزار چین افتاد

نشست بر لب دریای ساوه تاول آب

که دیده است که دریا بدل شود به سراب

مجوسیان همه بعد از هزار سال آتش

به ماتمی که چه شد مثل پارسال آتش؟

بیا به کومه وادی القری طواف کنیم

به یاد او سفر از قاف تا به قاف کنیم

کسی ز گستره آسمان به زیر آمد

رسول سبز تعهد چقدر دیر آمد

کسی که غار حرا خلوت حضورش بود

هزار زخم زبان بر دل صبورش بود

پیمبری که به درگاه حق مقیم شود

به یک اشاره دستش قمر دو نیم شود

نبی زهیبت جبریل سوخت در تب عشق

نوا رسید بخوان ای رسول مکتب عشق

بخوان به نام خدا ای پیام آور صبح!

بخوان همیشه بخوان ای رسول دفتر صبح!

نبی مخاطب یا ایها المدثر گشت

رسول بادیه مامور قم فانذر گشت

بسیط بادیه را رزمگاه ایمان کرد

تمام هستی خود را فدای قرآن کرد

به کوه گفتم از او استوار تر ؟ گفت او

به موج گفتم از او بی قرار تر؟ گفت او

به ابر گفتم از او چشم مهربان تر کیست؟

ز شرم صاعقه زد هر کجا رسید گریست

#

تو ای حماسه راهی که اولش کوچ است

زمان بدون حضورت تصوری پوچ است

بیا که بادیه لم داده بر تمامت جهل

مگر به عزم تو افتد به خاک قامت جهل

صدای سبز تو جاری است در میان حرا

بخوان همیشه بخوان ای ترانه خوان حرا

به کوهسار دلت آبشار تنهایی است

حکایتی به بلندای شام یلدایی است

عصای معجزه صد کلیم در دستت

کمند محکم عزمی عظیم در دستت

به یمن بعثت تو سقف آسمان وا شد

حضور فوج ملائک ز غار پیدا شد

تو سر رسیدی و از عدل پشت ظلم شکست

به دستهای تو مشت درشت ظلم شکست

ز حجم بسته کجا بی تو آب می جوشید؟

فقط سراب ز پشت سراب می جوشید

به بال معجزه معراج نور عادت توست

کنار کوثر وحی خدا عبادت توست

مگر زمشرق اشراق می رسد سخنت؟

که شط شوکت توحید خفته در دهنت

زمین که کشته ترین بغض بوسه های تو بود

چو فرشی از عطش بوسه زیر پای تو بود

خدا به دست تو داد ای سخاوت آگاه

لوای اشهد ان لا اله الا الله

کنون که نبض زمان در مسیر هستی توست

بگیر دست دلم را اسیر هستی تو ست

                                                   غلام رضا شکوهی

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 14:30 توسط زهير| |

 

روایت پانزدهم

 

 

 

 

 

 

پلک صبور میگشایی

چشم حماسه ها روشن میشود

 

کدام سر انگشت پنهانی

زخمه به تارصوتی  تو می زند

که آهنگ خشم صبورت

عیش مغروران را منغص میکند

 

می دانیم تو نائب آن حنجره مشبکی

که به تاراج زوبین رفت

و دلت مهمانسرای داغهای رشید است

 

ای زن قرآن بخوان

تا مردانگی بماند

 

قرآن بخوان

 به نیابت کل آن سی جزء

که با سر انگشت نیزه ورق خورد

 

قرآن بخوان

وتجوید تازه را

به تاریخ بیاموز

و ما را به  روایت پانزدهم

معرفی کن

 

 

قرآن بخوان

 تا طبل هلهله از های و هو بیفتد

خیزران عاجزتر از آن است

که عصای دست شکستهای  بزک شده باشد

 

ـ شاعران بیچاره

 شاعران درمانده

 شاعران مضطر –

با نامت چه کردند!

 

تاریخ زن آبرو می گیرد

وقتی پلک صبور میگشایی

و نام حماسی ات

بر پیشانی دو جبهه نور می در خشد

زینب!

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 7:57 توسط زهير| |

 

 

 

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید پاسخ ایینه سنگ نیست

سوگند میخورم به مرام پرندگان

در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

تنها یکی به قله تاریخ میرسد

هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست

محمد سلمانی

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 2:4 توسط زهير| |

 

به ساز حادثه هم نغمه بودن آرام است

اگر زمانه قیامت کند تو طوفان باش

 

 

رمیدنی است ز شور زمانه رو به قفایم

چو کودکی که سگی را زند به سنگ و گریزد

 

 

نیرزد آینه بودن به آن همه تشویش

که هر که جلوه فروشد تو رنگ گردانی

 

 

به هیچ آهنگ عرض مدعا صورت نمی بندد

چو مضمون بلند افتاده ام در خاطر لالی

 

 

حلقه شد قامت و محرم نشدم

عمر بیرون درم می گذرد

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 4:19 توسط زهير| |

 

شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من

بغضی میان حنجره جا مانده بود و من

 

با آن همه غریو و غرور پلنگی ام

یک دره انعکاس صدا مانده بود و من

 

بر خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت

ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من

 

هم آب توبه بود در آن خانه هم شراب

اخلاص در کنار ریا مانده بود و من

 

ابلیس با خدا به تفاهم نمی رسید

تردیدها و دغدغه ها مانده بود و من

 

تا شیشه مشبک پرهیز بشکند

سنگی در آستین خطا مانده بود و من

 

می رفت دل به سمت وسوسه اما هنوز هم

یک پرده از حریر حیا مانده بود و من

 

فردا که آن برهنه معصوم رفته بود

ابلیس با هزار چرا مانده بود و من

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:44 توسط زهير| |

فاطمه اسطورهء دوست داشتنی

شعری از ولفگانگ گوته ( شاعر بزرگ آلمان )


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:18 توسط زهير| |

تلقین

این روزها که می گذرد

                         شادم

این روزها که می گذرد

                       شادم

                       که می گذرد

                                 این روزها

شادم

که می گذرد...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 2:28 توسط زهير| |

 

من به نرخ روز

نان که هیچ

آب هم نمی خورم

همچنانکه ماه هاشمی تبار من نخورد

در کویر کربلا

در بلوغ تشنگی

در کنار رودخانه فرات

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:14 توسط زهير| |

خاک میباید شدن در معبد تسلیم عشق

گر همه آب است اینجا بی تیمم باطل است

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 15:53 توسط زهير| |

آینده ی  آسمان تاریک بود

                             وتکلیف ابرها را

                             کبریت هیچ صاعقه ای روشن نمیکرد

 

عمود شب

در گلوی افق

                           فرو میرفت

 

 

و حنجره ای

برای فردای رسالت

صیقل میخورد

 

ستاره ها

یک یک

ـ سرخ -

                       سو سو زدند

 

و با سه شعله

                گلوگاه راه شیری شکافت

 

و آرام آرام

از کارگاه پلکی روشن تراش

 

سرنوشت مجهول آسمان

                               آفتابی شد...

 

#

 

هنوز

تقدیر کهکشانهای نا ملموس

بر مدار

خون دنباله دار تو

                     احساس میشود!

 

 

                                                {سید حسن حسینی}

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 3:2 توسط زهير| |

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز


پل الوار
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:32 توسط زهير| |


  اکنون کجايی ای خود ديگر من؟
ايا در اين سکوت شب بيداری؟
بگذار نسيم پاک
تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند.
کجايی ای ستاره زيبای من؟
تيرگی زندگی مرا در اغوش کشيده
و اندوه بر من چيره گشته است..
لبخندی در فضا بزن؛ که خواهد رسيد و مرا جانی دوباره خواهد داد!
از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمايتم خواهد کرد!
کجايی ای محبوب من؟
اه ؛ چه بزرگ است عشق!
و چه بی مقدارم من
 
جبران خليل جبران
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:23 توسط زهير| |

 

زکریا اخلاقی

 

همین است ابتدای سبز اوقاتی که می گویند

و سرشار گل است آن ارتفاعاتی که می گویند

اشارات زالی از طلوع زاده ی نرگس

پیاپی می وزد از سمت میقاتی که می گویند

زمین در جستجو هرچند بی تابانه می چرخد

ولی پیداست دیگر آن علاماتی که می گویند

جهان اینبار دیگر ایستاده با تمام خویش

کنار خیمه ی سبز ملاقاتی که می گویند

کنار جمعه ی موعود گل های ظهور او

یکایک می دمد طبق علاماتی که می گویند

کنون از ابتدای دشت های شرق می آید

صدای آخرین بند مناجاتی که می گویند

و خاک این خاک شاعر آسمانی می شود کم کم

دراستقبال آن عاشق ترین ذاتی که می گویند

و فردا بی گمان این سمت عالم روی خواهد داد

سرانجام عجیب اتفاقاتی که می گویند


نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:51 توسط زهير| |

مرتضي اميري اسفندقه كربــــــلا به خون خود تپيــدن است

جرعه جرعه مرگ را چشيدن است

كربلا صفا و مروه اي شگفت

پا به پاي تشــــــنگي دويدن است

روضه نيست كربلا كه بشنوي

كربـــلا سر بريــــــــده ديدن است

خلقت دوباره ، جلــــوه ی جديد

كربـلا دوباره آفريـــــــــدن است

كربـــــــلا مرور روشــــــن معاد

از مغـــــاك خاك بر دميدن است

حرمت حماسه ، غيرت غيور

قطره قطره خون شدن چكيدن است

هر چه مي دوم به خود نمي رسم

كربلا به اصل خود رسيدن است



 

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:41 توسط زهير| |

بر هر چه وا کنی مژه بی انفعال نیست                                                                                                        خوابی است آگهی که جهان احتلام اوست
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:15 توسط زهير| |

هر کجا تدبیر میچیند بساط مصلحت                                                                                                از کمین بازیچه تقدیر می آید برون
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 20:42 توسط زهير| |

فکر کردم که بد نیست گاهی تک بیت هایی که به اندازه یک شعر خوب و کامل ارزش دارند برای شما بنویسم  این هم  برای شروع .                                                                                                                                   گوش مروتي كو از ما  نظر نپوشد                                                                                             دست غريق يعني فرياد بي صداييم
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 19:38 توسط زهير| |

وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونانکه بایدند نه بایدها...مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخورم عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم : باشد برای روز مبادا ! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه میداند؟شاید امروز نیز روز مبادا باشد ! وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونانکه بایدند نه بایدها...هر روز بی روز مباداست !    {قیصر امین پور}
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 3:34 توسط زهير| |

از خیمه گاه زخمی آب                 دود حریق العطش تا عرش میرفت ...                                      امداد را ـ پیچیده درشولای طوفان ـ  مردی  به نام آبی دریا به شط زد          دستی نهانی لوحی مخطط  را بر آورد نامی تناور را به رنگ سرخ خط زد...  آنگاه در عرش آیینه چشم ملائک موج برداشت                  {سید حسن حسینی}                                          
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:10 توسط زهير| |


Design By : Night Skin