تبليغاتX
دوبانوي دمشق -


دوبانوي دمشق

استفاده از مطالب بلامانع است

 

السلام علیک یا رسول الله

 

 

 

 

 

 

 

 

گلوی بادیه هر لحظه تشنه تر می گشت

چو تاولی ز عطش از سراب بر می گشت

هبل نشسته به تاراج بی نوایی ها

منات لات و عزی خسته از خدایی ها

به روح بادیه هر ناخدا خدایی داشت

خدای بادیه از ناخدا گدایی داشت

تو خواب بودی و خورشید جمعه داد نوید

که با طلیعه خورشید زاده شد خورشید

رسید و پشت ابوجهلِِ ِ دشت جهل شکست

بنای بتکده با یک اشاره سهل شکست

فقط نه هر چه بتی بود بر زمین افتاد

که بر جبین مدائن هزار چین افتاد

نشست بر لب دریای ساوه تاول آب

که دیده است که دریا بدل شود به سراب

مجوسیان همه بعد از هزار سال آتش

به ماتمی که چه شد مثل پارسال آتش؟

بیا به کومه وادی القری طواف کنیم

به یاد او سفر از قاف تا به قاف کنیم

کسی ز گستره آسمان به زیر آمد

رسول سبز تعهد چقدر دیر آمد

کسی که غار حرا خلوت حضورش بود

هزار زخم زبان بر دل صبورش بود

پیمبری که به درگاه حق مقیم شود

به یک اشاره دستش قمر دو نیم شود

نبی زهیبت جبریل سوخت در تب عشق

نوا رسید بخوان ای رسول مکتب عشق

بخوان به نام خدا ای پیام آور صبح!

بخوان همیشه بخوان ای رسول دفتر صبح!

نبی مخاطب یا ایها المدثر گشت

رسول بادیه مامور قم فانذر گشت

بسیط بادیه را رزمگاه ایمان کرد

تمام هستی خود را فدای قرآن کرد

به کوه گفتم از او استوار تر ؟ گفت او

به موج گفتم از او بی قرار تر؟ گفت او

به ابر گفتم از او چشم مهربان تر کیست؟

ز شرم صاعقه زد هر کجا رسید گریست

#

تو ای حماسه راهی که اولش کوچ است

زمان بدون حضورت تصوری پوچ است

بیا که بادیه لم داده بر تمامت جهل

مگر به عزم تو افتد به خاک قامت جهل

صدای سبز تو جاری است در میان حرا

بخوان همیشه بخوان ای ترانه خوان حرا

به کوهسار دلت آبشار تنهایی است

حکایتی به بلندای شام یلدایی است

عصای معجزه صد کلیم در دستت

کمند محکم عزمی عظیم در دستت

به یمن بعثت تو سقف آسمان وا شد

حضور فوج ملائک ز غار پیدا شد

تو سر رسیدی و از عدل پشت ظلم شکست

به دستهای تو مشت درشت ظلم شکست

ز حجم بسته کجا بی تو آب می جوشید؟

فقط سراب ز پشت سراب می جوشید

به بال معجزه معراج نور عادت توست

کنار کوثر وحی خدا عبادت توست

مگر زمشرق اشراق می رسد سخنت؟

که شط شوکت توحید خفته در دهنت

زمین که کشته ترین بغض بوسه های تو بود

چو فرشی از عطش بوسه زیر پای تو بود

خدا به دست تو داد ای سخاوت آگاه

لوای اشهد ان لا اله الا الله

کنون که نبض زمان در مسیر هستی توست

بگیر دست دلم را اسیر هستی تو ست

                                                   غلام رضا شکوهی

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 14:30 توسط زهير| |


Design By : Night Skin