دوبانوي دمشق
استفاده از مطالب بلامانع است
یادمه چند وقتی بود تو خیابونا قدم که میزدم یا از اون کوچه ای که سالهای عمرم رو توش سپری ایمان عوض شد باور عوض شد رسم قدیمی دیگر عوض شد قانون دنیا برگشت آری بابا شبیه مادر عوض شد این حرف ها را بگذار کهنه است آری برادر! خواهر عوض شد شرم گذشته از کوچه ها رفت دیوارهامان با در عوض شد شب توی مسجد این گفتگو بود آن مرد مومن آخر عوض شد او با خدا بود آخر چگونه در پشت میز و دفترعوض شد با پنبه اینجا سر می بریدند ای مرد میدان ! خنجر عوض شد
کردم رد میشدم نگاه میکردم به چیزایی که عوض شدن مغازه ها عرض خیابونا مدل میدونا بعضی
چهار راه ها چند تا راه بهشون اضافه شده بود بعضی کوچه ها خیابون شده بودن حتی کوچه
خودمون دیگه اون دیوار قدیمی و کاهگلی باغ سید رو نداشت درختای توت کم شده بودن خونه های
قدیمی و حیاط دار آپارتمان شده بودن و هزار تا از این حس های تکراری( که همه هم تجربه کردین
و هم خیلی ها نوشتن وخوندین) بهم دست میداد و این ترکیب عوض شد ذهنم رو آزار می داد یه کم
که خیره شدم تو این ترکیب دیدم ای وای چقدر حرف نگفته داریم با این ترکیب بزنیم (عوض شد)
اینطوری شد که این رو نوشتم اتفاقا همین چند روز پیش فکر میکردم باید هر چند سال یک بار این
(عوض شد ) رو ردیف کنم باهاش درد دلامو بنویسم شما هم اگه دارید می بینید یه چیزایی داره
عوض میشه بگید تا یه دل سیر خاطرات خوب گذشته رو سیر کنیم.
| Design By : Night Skin |


