دوبانوي دمشق
استفاده از مطالب بلامانع است
یقین دارم تو هستی و داری بین ما قدم میزنی اگر چه رفته ای سفر ولی هستی این عجیب نیست که تو هستی در حالی که رفته ای سفر این عجیب نیست که هر روز صدای در زدنت می آید هر روز می آید با اینکه هنوز در سفری حتی این هم عجیب نیست که گاهی صدایت را می شنوم رد پایت را می بینم گرمی دستهایت را حس می کنم حس می کنم هستی ولی رفته ای خیلی وقت است که رفته ای اما داری می بینی و این هم برای ما هم برای تو عجیب است که هیچ چیز سر جای خودش نیست صدایت می زنند : کی می آیی ببینی من که می دانم داری می بینی می بینی آن رئیس را این مردم را این درد را آن نا مرد را این کاغذ این قلم این خط خطی ها این آشفتگی ها من را او را در ایران در افغانستان در کوچه در خیابان در صف ها داری می بینی من را او را تمام کاغذهای امضا نشده را تمام گلوله های شلیک شده را آری داری می بینی من را و او را پشت چراغهای قرمز زیر تیغ های سرخ
| Design By : Night Skin |


